تبليغاتX
گوجه سبز هاي تنهايي من

گوجه سبز هاي تنهايي من

يه روز . . .
يه آدمي . . .(شايد البته)
خسته شد . . .
اول فك كرد شايد با يه چايي درس شه. . .
نشد . . .
رفت قدم زد . . .
از اين ور زمين شروع كرد رفت و رفت و رفت و . . .
دوباره رسيد به همين ور زمين اما . . .
فايده اي نداشت . . .
دويد . . .
پريد . . .
خزيد . . .
نشست . . .
نوشت . . .
نوشت . . .
هنوز داره مي نويسه . . .
به اين اميد كه نقطه كم نياره . . .
مثل نفس
مثل . . .

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 22:8 توسط آنامورف| |

     در كوچه باد مي آيد
     ولي از ويراني خبري نيست!
نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 20:23 توسط آنامورف| |

رفته ام . . . خيلي وقت است از جلوي آينه رفته ام اما تصويرم همچنان ماسيده بر صفحه صيقلي آينه. رفته ام. . . اصلن مرده ام شايد. . . سال ها پيش. و شايد روحي خموده و عبوس در من خزيده و دارد خرم مي كند كه زندگي كنم. كه هر روز از خواب بيدار شوم خودم را كش و قوس بدهم،برخيزم و به آينه لبخند بزنم. اين خود منم؟
نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17ساعت 11:38 توسط آنامورف| |

ما نشستيم و تماشا كرديم

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/30ساعت 20:13 توسط آنامورف| |

نسل ما نسل گفتن نبوده
نسل حرف زدن!
از همان اول!
از همانجا که کاغذ را دیدیم
قلم را
تمبر و پاکت نامه را
زبان از کف دادیم و نشستیم به نوشتن!
توی دبستان دیکته کردند
ما نوشتیم!
توی راهنمایی روی تخته سیاه سرودهای سه رنگ انقلابی نوشتند
ما نوشتیم!
توی دبیرستان یادت هست؟ آنها حواسشان به اندازه ناخن هایمان بود
ما نوشتیم!
توی دانشگاه آنها فیش واریز دادند دستمان
ما نوشتیم!
پایمان که به اینترنت باز شد هرکداممان رفتیم یک گوشه ای بلاگفایی ورد پرسی . . .
ما نوشتیم!
سر و کله فیسبوک و گودر که پیدا شد باز هم!
ما نوشتیم!
توی سرمان زدند
ما نوشتیم!
نوشتن را که از ما بگیرند
کاغذ را
قلم را
کیبورد را
لال می شویم
کر می شویم
کور می شویم
اصلن دست و پایمان را گم می کنیم!
ما آدم های کلام و گاهن منطق
خمیازه های خستگی مان را هم می نویسیم

نوشته شده در یکشنبه 1389/12/01ساعت 18:44 توسط آنامورف| |

ايستاده ام
خسته
غمگين
تنها
بر فراز تپه مشرف به زندگي
و منتظر روئيدن جوانه اي هستم از ميان ترك دستهايم
تا بشود گياه رونده اي
و در بر بگيرد احساس مفلوك چون مني بي تاب را

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/25ساعت 20:44 توسط آنامورف| |

از یه جایی به بعد آدم (البته بعضیا) به این نتیجه می رسه که با ترسای زندگیش حال کنه
مثلن من همیشه می ترسیدم تنها بمونم
رفتن آدم هایی که زنجیر ضخیم وابستگی آدم رو چسبونده بهشون
آدم ها موندنی نیستن یا خودشون می رن یا می برنشون
10
ساله می خوام کتاب بنویسم موضوع رو پیدا می کنم
باهاش ور می رم
بهش جون می دم گوشت پوست حتی گاهی قلب
همینکه می خواد سر بالا بگیره و اعلام وجود کنه
خفه اش میکنم توی نطفه
مثل نتیجه عشقبازی آدم هایی که از مسئولیت می گریزن
چون می ترسم تنها انگیزه ام برای زندگی باشه
می ترسم بنویسم بهش جون بدم و جونم رو بگیره
می خوام پامو بذارم رو خرخره همه این ترسا
دست تکون بدم برای همه اونایی که می خوان برن
بنویسم بدون ترس از بقیه اش
نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/08ساعت 13:6 توسط آنامورف| |

 كو آن گرگ تاريك كه بيايد بدرد شكم تنهايي ام را

نوشته شده در شنبه 1389/08/22ساعت 9:59 توسط آنامورف| |

تنهايي درد دارد
آنقدر كه نشود نوشت
آنقدر كه سردت شود وقتي دور و برت رو نگاه مي كني
آنقدر كه بخواهي سرت را روي سينه خودت بگذاري و . . .
حوصله ات سر برود از نمردن
توي تنهايي همه اش رد مي شوي
سرد مي شوي
درد مي شوي
ترد مي شوي
زرد مي شوي
فرد مي شوي
نوشته شده در یکشنبه 1389/08/09ساعت 9:22 توسط آنامورف| |

كليك كرده ام اينجا و اين خطه همين طور يك ريز دارد چشمك مي زند و من نمي دانم چه بنويسم؟
اين كه مي گويم نمي دانم يعني واقعا نمي دانم چند وقتي هست همان خلاُ احمقانه هميشگي آمده سراغم
صب به صب كله ام رو به زور از زير بالشت مي كشم بيرون
خودمو اتو مي كشم و ميام بيرون و تا شب سعي مي كنم دو طرف دهنمو كشيده نگه دارم
و اين سيكل همين طور تكرار مي شه تا كي؟ نمي دونم
تا همين چند لحظه پيشم يه چيزي توي گلوم گير كرده بود
بغضي ، دردي، كوفتي يا يك چيزي مثل اين
اما همين كه خواستم بنويسم ديدم نه اينكه تو گلومه سكوته يه سكوت احمق كه . . .

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/01ساعت 10:49 توسط آنامورف| |