تبليغاتX
گوجه سبز های تنهایی من گوجه سبز هاي تنهايي من


گوجه سبز هاي تنهايي من



اینجانب که همین بنده حقیر باشیم
چند وقتی ست که به درجه رفیع افلاس نائل شدیم
و از این بابت ککمان که نمی گزید هیچ
احساس طناز علم استقلال بر افراشتگی هم می کردیم
تا آنکه آن صبح کذا کول دیسک منقش به آن
مه روی پری پیکر آن گاو نازنین را رویت نمودیم
و بسی خجل از جیبی که خالی بود و حسابی که صفر
و دستی که کوتاه
و اینکه آن عظمت همچنان پشت ویترین ماند
write in دوشنبه 1388/09/16 date 10:54 time آنامورف| |

دلم این روزها مثل
کوچه بن بستی که توی طرح باشد
می لرزد از استارت هر لودری!

write in یکشنبه 1388/09/08 date 19:48 time آنامورف| |

دنیا تا آنجایش خوب بود که
جناب آدم هنوز آن بالا بالا ها
بود وبه فکر امتداد نسل نیفتاده بود

write in چهارشنبه 1388/09/04 date 20:49 time آنامورف| |

حافظ صداشو کلفت کرده که:
"تو خود حجاب خودی حافظ
از میان برخیز"
بابا حافظا ما که یه عمریه یه لنگه پا
یه گوشه وایسادیم
تازه از اون سطل آشغالای قرمزمعروفم
که رو سرمونه تو دیگه چرا؟
تو که مکتوباتتو هر جابرم
زود تر از خودم می فرستم
و حکایت من و تو
حکایت روز های بی تو بر من مباده
تو دیگه چرا؟

"تو خود حجاب خودی حافظ
از میان برخیز"
نیست من و حافظ یک روحیم در یک روح
در اینجا منظور حافظ از "حافظ"منه!

write in سه شنبه 1388/09/03 date 20:12 time آنامورف| |

این جمله همیشه منو یاد اسب در علفزار می اندازه
"فلانی آدم نجیبیه"
انگار قراره آدم بقیه عمرشو سوارکار بشه

write in یکشنبه 1388/09/01 date 13:37 time آنامورف| |

به زور یقه مان را می گیرند
پرتمان می کنند توی دنیا
مربعی به مساحت یک هزارم میلی متر
دورمان می کشند و
ناگاه ندا می آید: دددددد یالا زندگی کن!
از هر دری هم که بخواهی فرار کنی
یهو می بینی شد دیوار
کلید غلط کردم هم ندارد
که اینم به خاطر طراحی ضعیفش است
حالا هی خودتو بزن به در و دیوار
مگه فایده داره؟!
در ضمن حق نداری بدون اجازه
پاتو بذاری بیرون
اگه بری جزغاله می شی
و اینگونه است که انسان
در این خلاء بی معنا
غلطی می کند به نام زندگی
یا شاید رندگی!



 

write in چهارشنبه 1388/08/27 date 11:49 time آنامورف| |

تو مختصات مسخره این کره ی بی در و پیکر
که به فاز مثبت هیچ چیز و هیچ جاش
نمی شه اعتماد کرد
یه چیزا و یه جاهایی هست که نمیشه هیچ
صفتی بهشون داد
کی می دونه شاید یه روز روم اینقد زیاد شد که یه
اسم براش اختراع کردم
مثل فقسه ادبیات داستانی یه کتابخونه،
یه چاردیواری دایره ای که با خاکستری رنگش
کردن ،
نرده های آبی شرکت نفت، گوگل خان جناب خازییل

write in سه شنبه 1388/08/26 date 12:58 time آنامورف| |

تا همین چند ماه پیش
همین که یه گوشه کز می کردی و
رنگ رخسار خبر می داد از سر درون
هر کس از راه می رسید
می پرسید:چته؟ عاشق شدی؟
این روزا
همین که یه گوشه کز کنی و
رنگ رخسار خبر بدهد از سر درون
هر کس از راه  برسه
می پرسه:چته؟ آنفولانزا گرفتی؟کدوم نوعش؟

write in دوشنبه 1388/08/25 date 11:3 time آنامورف| |

این جا دنیاست
دنیای آدم هایی که روزی
چند هزارتایشان ازاین در می آیند
و حدودا همین تعدادشان
هم از آن در می روند
حالا کم و زیادش گردن آنهایی که کاری ندارند
جز اینکه بنشینند و آمار ریز و درشت آدم را بگیرند
دنیای آدم هایی که غصه ات می شود
وقتی زل می زنی توی نگاهشان
دنیای آدم هایی که انگار مردمک چشمشان
را در آورده اند و به جایش یک برچسب
آخ چسبانده اند
دنیای آدم هایی که همه کارهایشان تف سر بالاست
دنیای آدم هایی که تا آنجا که دستشان
برسد درد می گذارند در میان کاسه همدیگر
بعد زل می زنند توی چشم های مفلوکت
دل می سوزانند
و زمین و زمان را محکوم می کنند
که اگر دل و دماغ داشته باشی
و بکشانی شان پای میز مکاشفه
همه را ه ها به خودشان ختم می شود
دنیای آدم های خود کرده
دنیای آدم های اینرسی
اصلا همه اش تقصیر
کفش های کتانی بود که مادر برایم خرید . . .


write in جمعه 1388/08/22 date 17:24 time آنامورف| |

بلندی قد تو همیشه دردسر است
و قد کوتاه آینه همیشه از تو بی خبر
یادت می آید؟ درختی کاشتیم تا نردبان شود
برای رسید هنوز بی ثمر است
هزار توی دلم را که بگردی
جز هیزم های سوخته هیچ نمی یابی
بیا و گردنم را بزن
که نیاز خشک ترین درخت ها تبر است

write in دوشنبه 1388/08/18 date 18:23 time آنامورف| |