گوجه سبز هاي تنهايي من
آی آنا آی آنا آی آنا آی آنا آی آنا آی آنا آی آنا
و قد کوتاه آینه همیشه از تو بی خبر
یادت می آید؟ درختی کاشتیم تا نردبان شود
برای رسید هنوز بی ثمر است
هزار توی دلم را که بگردی
جز هیزم های سوخته هیچ نمی یابی
بیا و گردنم را بزن
که نیاز خشک ترین درخت ها تبر است
که حالا درست بعد از یک سال
پر است از
گوجه سبز هایی که کال اند و تنها
بی نور و بی صدا
بی همه لحظه هایی که بی درد اند
این جا با هیچ کلمه ای بازی نمی شود
اینجا کلمات خودشان جفتشان را پیدا می کنند
خانواده تشکیل می دهند
و پست به دنیا می آورند
پست هایی که سقف بالای سرشان است
پست هایی که پر است از
گوجه سبز هایی که کال اند و تنها
بی نور و بی صدا
بی همه لحظه هایی که بی درد اند
یک سال از اولین روزی که
اولین گوجه سبز قل خورد
و افتاد تو کاسه بلاگفا می گذرد
کاسه ای حالا بعد از یک سال
تقریبا پر است از
گوجه سبز هایی که کال اند و تنها
بی نور و بی صدا
این کاسه به لطف آبجی الهام و سید یه لباس نو ام داره که به خاطر تنبلی خودم
هنوز آماده نشده چن تا کوک دیگه مونده
می میرد و
ای کاش که کس از آن سراغ نگیرد
که نگاهش را بریزد توی یک نمک دان و
بپاشد روی ترک هایی
که کهنه نمی شود
که مهم نیست چند تقویم وسالنامه
همین طور تازه مانده است
و خون می چکد از آن
که انگار گلبول های سفید هم
رفته اند جای دیگری اضافه کاری
که شاید از پس سیر کردن
شکم زن وبچه شان بر آیند
شاید هم دچار بحران هویت
و Change color شده اند و
رفته اند یه گوشه دنج و تر وتمیز
دور از همه خون مردگی ها و دل زدگی ها
اکسیژن می رسانند به یک سلول مفلوک دیگر
حق هم دارند
اصلا مگر همه آدمی دل است که همه چیز را ول کرده ایم
و دو دستی چسبیده ایم به دلی که هی چپ و راست
می شکند و . . .
می میرد و . . .
می ترسد و . . .
می لرزد و . . .
می گیرد و . . .
هزار کوفت و زهر مار دیگر
که اگر هیچی بهش نگویی
لابد توقع دارد جمجمه خالی ات را خالی تر کنی
که بیشتر جولان بدهد و . . .
مخلص کلام اینکه پنهانش کن آقا
پنهان همچون شتر بر نردبان!
می تونی به خودت امیدوار باشی
چون یه جورایی منحصر به فردی
مگه شوخیه؟!
حساب کن
به هیچ کدوم از چیزایی که دلت می خواست توی زندگی نرسیدی
حتی یه مورد نا چیز!
همین طور ادامه بده
تو می تونی
driver همه پله برقی
وآسانسور های عالم
یه دقیقه سکوت . . .
و دردمرا
هر دو به این امید
که دیگری به فیلتر برسد!
مثل آب دماغ
که اگر بی موقع راه بیفتد
گند می زند به دم و دستگاه آدم
دست های پرتقالی ات را به من بده
مرکبات مدر اعصاب است
نگاه اناری ات را روی گونه هایم بکش
که سرخ شود به ترک هایی که تاوان رسیدن است
زندگی سخت نیست
یک چیزیست مثل پوست گردو
اگر کابوس ها جمجمه ات را می خاراند
همه اش زیر سر بالشت است
حال و هوای این روزها مثل باغ انگوریه 8 سالگی نیست
که مستت کند بی هیچ مخمری
غوره است که می لرزاند چار ستونت را
همه ی دوراهی ها یک راه درست ندارد
وقتی توی یک وجب پیشانی ات
دوازدهمین برگ کبیر تاروت را چسبانده باشند
درد است زندگی ات وقتی
کوله ات پر است از حماقت های پیدا
با من حرف بزن
سرم از بالشت می گریزد
نرو!