تبليغاتX
گوجه سبز های تنهایی من گوجه سبز هاي تنهايي من


گوجه سبز هاي تنهايي من



رفته ام . . . خيلي وقت است از جلوي آينه رفته ام اما تصويرم همچنان ماسيده بر صفحه صيقلي آينه. رفته ام. . . اصلن مرده ام شايد. . . سال ها پيش. و شايد روحي خموده و عبوس در من خزيده و دارد خرم مي كند كه زندگي كنم. كه هر روز از خواب بيدار شوم خودم را كش و قوس بدهم،برخيزم و به آينه لبخند بزنم. اين خود منم؟
write in پنجشنبه 1390/09/17 date 11:38 time آنامورف| |

ما نشستيم و تماشا كرديم

write in یکشنبه 1390/05/30 date 20:13 time آنامورف| |

نسل ما نسل گفتن نبوده
نسل حرف زدن!
از همان اول!
از همانجا که کاغذ را دیدیم
قلم را
تمبر و پاکت نامه را
زبان از کف دادیم و نشستیم به نوشتن!
توی دبستان دیکته کردند
ما نوشتیم!
توی راهنمایی روی تخته سیاه سرودهای سه رنگ انقلابی نوشتند
ما نوشتیم!
توی دبیرستان یادت هست؟ آنها حواسشان به اندازه ناخن هایمان بود
ما نوشتیم!
توی دانشگاه آنها فیش واریز دادند دستمان
ما نوشتیم!
پایمان که به اینترنت باز شد هرکداممان رفتیم یک گوشه ای بلاگفایی ورد پرسی . . .
ما نوشتیم!
سر و کله فیسبوک و گودر که پیدا شد باز هم!
ما نوشتیم!
توی سرمان زدند
ما نوشتیم!
نوشتن را که از ما بگیرند
کاغذ را
قلم را
کیبورد را
لال می شویم
کر می شویم
کور می شویم
اصلن دست و پایمان را گم می کنیم!
ما آدم های کلام و گاهن منطق
خمیازه های خستگی مان را هم می نویسیم

write in یکشنبه 1389/12/01 date 18:44 time آنامورف| |

ايستاده ام
خسته
غمگين
تنها
بر فراز تپه مشرف به زندگي
و منتظر روئيدن جوانه اي هستم از ميان ترك دستهايم
تا بشود گياه رونده اي
و در بر بگيرد احساس مفلوك چون مني بي تاب را

write in دوشنبه 1389/11/25 date 20:44 time آنامورف| |

از یه جایی به بعد آدم (البته بعضیا) به این نتیجه می رسه که با ترسای زندگیش حال کنه
مثلن من همیشه می ترسیدم تنها بمونم
رفتن آدم هایی که زنجیر ضخیم وابستگی آدم رو چسبونده بهشون
آدم ها موندنی نیستن یا خودشون می رن یا می برنشون
10
ساله می خوام کتاب بنویسم موضوع رو پیدا می کنم
باهاش ور می رم
بهش جون می دم گوشت پوست حتی گاهی قلب
همینکه می خواد سر بالا بگیره و اعلام وجود کنه
خفه اش میکنم توی نطفه
مثل نتیجه عشقبازی آدم هایی که از مسئولیت می گریزن
چون می ترسم تنها انگیزه ام برای زندگی باشه
می ترسم بنویسم بهش جون بدم و جونم رو بگیره
می خوام پامو بذارم رو خرخره همه این ترسا
دست تکون بدم برای همه اونایی که می خوان برن
بنویسم بدون ترس از بقیه اش
write in چهارشنبه 1389/10/08 date 13:6 time آنامورف| |

 كو آن گرگ تاريك كه بيايد بدرد شكم تنهايي ام را

write in شنبه 1389/08/22 date 9:59 time آنامورف| |

تنهايي درد دارد
آنقدر كه نشود نوشت
آنقدر كه سردت شود وقتي دور و برت رو نگاه مي كني
آنقدر كه بخواهي سرت را روي سينه خودت بگذاري و . . .
حوصله ات سر برود از نمردن
توي تنهايي همه اش رد مي شوي
سرد مي شوي
درد مي شوي
ترد مي شوي
زرد مي شوي
فرد مي شوي
write in یکشنبه 1389/08/09 date 9:22 time آنامورف| |

كليك كرده ام اينجا و اين خطه همين طور يك ريز دارد چشمك مي زند و من نمي دانم چه بنويسم؟
اين كه مي گويم نمي دانم يعني واقعا نمي دانم چند وقتي هست همان خلاُ احمقانه هميشگي آمده سراغم
صب به صب كله ام رو به زور از زير بالشت مي كشم بيرون
خودمو اتو مي كشم و ميام بيرون و تا شب سعي مي كنم دو طرف دهنمو كشيده نگه دارم
و اين سيكل همين طور تكرار مي شه تا كي؟ نمي دونم
تا همين چند لحظه پيشم يه چيزي توي گلوم گير كرده بود
بغضي ، دردي، كوفتي يا يك چيزي مثل اين
اما همين كه خواستم بنويسم ديدم نه اينكه تو گلومه سكوته يه سكوت احمق كه . . .

write in دوشنبه 1389/06/01 date 10:49 time آنامورف| |

فكر مي كنيد اگه هدفي به نام پول نبود
چند درصد از مردم همون كاري رو مي كردن
كه الان مي كنن؟!

write in سه شنبه 1389/03/25 date 18:41 time آنامورف| |

رفاقت یه چیزیه مثل برنامه نویسی پاسکال
و زندگی آدم ها پر از   Begin و   end
بعضی وقتا آدم دوست داره
یه سری رفاقتا
بیافته توی یه حلقه
 ∞ +For  i=1 to n
یه  For
نامتناهی که هی بچرخه و بچرخه و بچرخه و. . .
(برای همه دوست جونام)

write in سه شنبه 1389/03/11 date 9:19 time آنامورف| |