گوجه سبز هاي تنهايي من
"تو خود حجاب خودی حافظ
چند وقتی ست که به درجه رفیع افلاس نائل شدیم
و از این بابت ککمان که نمی گزید هیچ
احساس طناز علم استقلال بر افراشتگی هم می کردیم
تا آنکه آن صبح کذا کول دیسک منقش به آن
مه روی پری پیکر آن گاو نازنین را رویت نمودیم
و بسی خجل از جیبی که خالی بود و حسابی که صفر
و دستی که کوتاه
و اینکه آن عظمت همچنان پشت ویترین ماند
کوچه بن بستی که توی طرح باشد
می لرزد از استارت هر لودری!
جناب آدم هنوز آن بالا بالا ها
بود وبه فکر امتداد نسل نیفتاده بود
"تو خود حجاب خودی حافظ
از میان برخیز"
بابا حافظا ما که یه عمریه یه لنگه پا
یه گوشه وایسادیم
تازه از اون سطل آشغالای قرمزمعروفم
که رو سرمونه تو دیگه چرا؟
تو که مکتوباتتو هر جابرم
زود تر از خودم می فرستم
و حکایت من و تو
حکایت روز های بی تو بر من مباده
تو دیگه چرا؟
از میان برخیز"
نیست من و حافظ یک روحیم در یک روح
در اینجا منظور حافظ از "حافظ"منه!
"فلانی آدم نجیبیه"
انگار قراره آدم بقیه عمرشو سوارکار بشه
پرتمان می کنند توی دنیا
مربعی به مساحت یک هزارم میلی متر
دورمان می کشند و
ناگاه ندا می آید: دددددد یالا زندگی کن!
از هر دری هم که بخواهی فرار کنی
یهو می بینی شد دیوار
کلید غلط کردم هم ندارد
که اینم به خاطر طراحی ضعیفش است
حالا هی خودتو بزن به در و دیوار
مگه فایده داره؟!
در ضمن حق نداری بدون اجازه
پاتو بذاری بیرون
اگه بری جزغاله می شی
و اینگونه است که انسان
در این خلاء بی معنا
غلطی می کند به نام زندگی
یا شاید رندگی!
که به فاز مثبت هیچ چیز و هیچ جاش
نمی شه اعتماد کرد
یه چیزا و یه جاهایی هست که نمیشه هیچ
صفتی بهشون داد
کی می دونه شاید یه روز روم اینقد زیاد شد که یه
اسم براش اختراع کردم
مثل فقسه ادبیات داستانی یه کتابخونه،
یه چاردیواری دایره ای که با خاکستری رنگش
کردن ،
نرده های آبی شرکت نفت، گوگل خان جناب خازییل
همین که یه گوشه کز می کردی و
رنگ رخسار خبر می داد از سر درون
هر کس از راه می رسید
می پرسید:چته؟ عاشق شدی؟
این روزا
همین که یه گوشه کز کنی و
رنگ رخسار خبر بدهد از سر درون
هر کس از راه برسه
می پرسه:چته؟ آنفولانزا گرفتی؟کدوم نوعش؟
دنیای آدم هایی که روزی
چند هزارتایشان ازاین در می آیند
و حدودا همین تعدادشان
هم از آن در می روند
حالا کم و زیادش گردن آنهایی که کاری ندارند
جز اینکه بنشینند و آمار ریز و درشت آدم را بگیرند
دنیای آدم هایی که غصه ات می شود
وقتی زل می زنی توی نگاهشان
دنیای آدم هایی که انگار مردمک چشمشان
را در آورده اند و به جایش یک برچسب
آخ چسبانده اند
دنیای آدم هایی که همه کارهایشان تف سر بالاست
دنیای آدم هایی که تا آنجا که دستشان
برسد درد می گذارند در میان کاسه همدیگر
بعد زل می زنند توی چشم های مفلوکت
دل می سوزانند
و زمین و زمان را محکوم می کنند
که اگر دل و دماغ داشته باشی
و بکشانی شان پای میز مکاشفه
همه را ه ها به خودشان ختم می شود
دنیای آدم های خود کرده
دنیای آدم های اینرسی
اصلا همه اش تقصیر
کفش های کتانی بود که مادر برایم خرید . . .
